Arrow
Arrow
Slider
1395-02-12-12-55-30(مقاله منتشر نشده از معلم شهيد  غلامحسين پور در خصوص وي‍ژگي هاي يك معلم نمونه  )) شاره شهیدستان-معلم شهید امان الله غلامحسین پور از دبیران بسیجی آمورش و...
1395-02-11-16-04-30شهیدستان -پنجشنبه نهم اردیبهشت بزرگداشت یاد شهیدی بود که به زعم خود از قافله یاران شهیدش جامانده بود و باز شدن جبهه جنگ و دفاع از حرم بانوی صبر ومقاومت...
1395-02-11-15-52-29سردار شهید حسین بادپا از فرمانده هان لشکر 41ثارالله که در دوران دفاع مقدس در مسئولیتهای گوناگونی از جمله مسئول شناسایی ، معاون گردان و فرمانده گروهان...
1394-11-25-19-35-11شهدیستان-به مناسبت گرامیداشت دهه فجر یک مسابقه یک روزه تیراندازی با تفنگ بادی روز دوشنبه مورخه 94/11/19 در محل سالن تیراندازی  بین 24 نفر از ایثارگران...
1394-11-19-01-48-36شهیدستان-صبح دیروز یکشنبه ( 18 بهمن ماه 94) با حضور امام جمعه کرمان، مدیرکل بنیادشهید و امورایثارگران استان و خانواده شهدای رسانه از فیلم" آن یک نفر"...

خاطرات

يكروز رفتم براي واحد تخريب، نيروهاي جوان و ويژه بگيرم.
در جمع بسيجي ها حاضر شدم وگفتم: نيروهايي مي خواهم كه عاشق باشند و اگر آنها را به عمليات بفرستم ممكن است ماموريت آخرشان باشد. پيرمردي برخاست و گفت: من مي آيم. گفتم: پيرمرد نمي خواهيم. گفت: جوان هستم. من سه 20 ساله ام. با اصرار آمد و در تخريب آموزش ديد. حضور او در جمع بچه هاي تخريب باعث افزايش روحيه آنها شده بود. هر روز يك ساعت قبل از نماز صبح بيدار مي شد و نماز شب را با شور و وصف عجيبي مي خواند. مسئول نماز و معنويت بچه ها بود. عمو حسين باغبان دانشگاه شهيد باهنر كرمان بود كه به عنوان بسيجي به جبهه اعزام شده بود و قبل از عمليات والفجر 8 تا پايان جنگ در گردان تخريب بود.

در بين بچه هاي بسيجي لشكر 41 ثارالله چند پيرمرد نوراني و با نشاط بودند كه از جمله عمو حسين انجم شعاع، مرحوم قوام آبادي واصغر محمدي را مي توان نام برد. عمو حسين نسبت به كلمه پيرمرد حساس بود و بچه ها براي اينك سر به سر او بگذارند او را پيرمرد خطاب مي كردند. او بي سواد بود، خودش مي گفت: بيست سال است در دانشگاه شهيد باهنر هستم اما سواد ندارم، در جبهه او را به نهضت فرستاديم تا خواندن ونوشتن ياد بگيرد. شبها در سنگر تكاليف درسي را انجام مي داد. مانند بچه ها روي شكم مي خوابيد و مشق مي نوشت. بچه ها به او ديكته مي گفتند و با گفتن كلمات سخت، سر به سرش مي گذاشتند.
بطور كلي عمو حسين منبع شارژ بچه ها بود. هر روز بعد از نماز جماعت صبح، بچه هاي تخريب زيارت عاشورا مي خواندند و امكان نداتش زيارت عاشورايي خوانده شود وعمو حسين ذكر مصيبت نخواند. با اينكه صداي قشنگي ندشت ولي بزور ميكروفون را مي گرفت و مي خواند. وقتي هم كه مي خواستيم بدويم با اينكه سن و سال او بالا بود ولي پرچم دستش مي گرفت و جلو بچه ها مي دويد. جوانها خسته مي شدند اما او خسته نمي شد. هر جا و هر وقت لازم بود به بچه ها تذكر مي داد و با وجود او بچه ها احساس غم و غصه و غربت نداشتند.
در والفجر مقدماتي شعاري ساخته بود كه مرتب زمزمه مي كرد: ما مي رويم به كربلا، امروز مي ريم يا پس صبا...
دريك كلام مسئول تبليغات و ارتباط بچه ها با خدا بود.
بعد از جنگ يكروز با محمد حسين نيك نشان به ديدنش رفتيم. تصادف كرده بود، سرو وضع مناسبي نداشت،روحيه شاداب دوران جنگ را نداشت. ابرو و ريش و سبيل و موي سرش همه به هم وصل شده بود. گفتيم اين چه وضعي است؟ خيلي گريه كرد، گفت: افتاده شدم. او را سوار كرديم به منزل خودمان برديم. سر و صورتش را اصلاح كرديم به حمام فرستاديم بعد به زيارت شهداء رفتيم و شب كه او را به منزلش برديم روحيه اش بسيار عوض شده بود واين ارتباط برقرار بود تا زماني كه به رحمت خدا رفت. اين تخريب چي پير، پدر شهيد نيز بود و در زمان جنگ بعد از هر عملياتي بچه هاي تخريب را به ديدار يادش گرامي و روحش شاد باد.


سفارش پروژه برنامه نویسی